تبليغاتX
. s

.





الا که راز خدایی...

الا که راز خدایی خدا کند که بیایی تو نور غیب نمایی خدا کند که بیایی خدا کند که بیایی خدا کند که بیایی دمی که بی تو سر آید خدا کند که نیاید الا که هستی مایی خدا کند که بیایی تو احترام حریمی تو افتخار حتیمی تو یادگار منایی خدا کند که بیایی به سینه ها تو سروری به دیده ها همه نوری به درد ها تو دوایی خدا کند که بیایی دل مدینه شکسته حرم به راه نشسته تو مروه ای تو صفایی خدا کند که بیایی خدا کند که بیایی خدا کند که بیایی قسم بر آن رخ نیلی قسم به کوچه و سیلی تو محرم دل مایی خدا کند که بیایی خدا کند که بیایی خدا کند که بیایی قسم به عصمت زهرا بیا ز غیبت کبری دگر بس است جدایی خدا کند که بیایی خدا کند که بیایی خدا کند که بیایی

| لینک ثابت | نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385;ساعت 10:2; توسط مهدویون;
جاده

 جاده مرا صدا مي زند

جوان گفت:...

جاده مرا صدا مي زند...

راه مرا مي خواند...

بگذار بخواند!من كه كوله بار خويش را بسته ام!

پس ... قدم در راه خواهم گذاشت

پا به پاي جاده خواهم خواهم رفت

هم نفس با ثانيه ها ،خواهم دويد...

و مي دانم كه اين راه

راهي است پر چاه

پر از كوره راه

پر از پستي

پر از بلندي

پر از نشيب...

و پر از با تو بودن و پر از بي تو بودن!

و مي خواهم عاجزانه ازتو بخواهم تا راهنماي من گرذي...

 و مونس وانيس ويار من شوي

كه محتاجم به راهنمايي تو، در اين راه پر از بيراهه زندگي...

پس مرا به سوي خويش بخوان

واز آستان بلندت مران

بگذار كه زندگي هر آنچه مي خواهدبكند وشيطان هر چه كه مي تواند

چه غم!؟

كه من رويين روانم، به يمن اكسير نام اعظم تو...

پس با نام تو

كه زيباترين نام عالم است براي من

گام در راه خواهم گذاشت

وتو را مي خوانم...وتو را خواهم خواند...

وتو را مي گويم... وتو را خواهم گفت...

كه نام تو

گره گشاي كورترين گره هاي عالم است براي من!

اي انتهاي تمامي جاده هاي بي انتها...

مهدي جان!

| لینک ثابت | نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385;ساعت 14:22; توسط ;