تبليغاتX
. s

.





دريغا!

 

اول حرفي كه در لوح محفوظ پيدا آمد لفظ« محبت» بود.

پس نقطه«ب»بانقطه«نون»متصل شد،يعني«محنت»شد...

دس نزارروي دلم ،دلم كبابه ،داداشي!

اين روزادلا تو خط نون وآبه، داداشي!

حال مونو رو پرسيدي، قربون اون معرفت

تو اين هول وولاخيلي خرابه، داداشي!

دل كجاس؟ ديگه بايددنبال بيدلا بريم

اين روزا، اين طرفا، بي دلي بابه، داداشي!

يه نسيمي اومدودميدوماعين حباب

نقش مانقش برآبه وسرابه داداشي!

چي شد اون جوري نشد ؟كجا؟كيا؟كدوم طرف؟

چه سوالايي دارم كه بي جوابه ،داداشي!

اگردوس داري توهم- يه روز-به رويات برسي

چش ببندوخوب بخواب !زندگي خوابه، داداشي!

اولش بنانبودعاشقادس به سربشن

اولش بنانبود اين قده دربه در بشن

جاي پرزدن به شادي تو هواي زندگي

گم وگور بشن تو اين پيچ وخماي زندگي

اولش بنانبودكه عاشقاخط بخورن

ديگرون شربت شادي اونا تهمت بخورن

زندگي خيلي قشنگه  اين روزاخيلي  قشنگ!

پرشده خيابونا از آدماي رنگاوارنگ

دل من چشاتو واكن كمي  دنياروببين

هركجاسفره اي هست حمله ي رندارو ببين

باغ لاله هاي نازنين لقدمال كياس

گريه هامال كيا وخنده ها مال كياس

يه طرف دلاچه رنگي! يقه ها برف سفيد

ازكناراون دلاكه رد مي شيد ،رنگي نشيد

سوارن با رخششون سد ميكنن جاده ها رو

آقازاده ها ميگيرن حال‌آزاده ها رو

اون طرف تر جورجوره سوروسات اختلاس

مي برن شمش طلارو ميزارن رو اسكناس

شادمون خنده به لب اوستاي حقه بازين

اوستاي اوستاها تو رشته دس درازي ين

اون طرف ترو ببين قلندراي الكي

 مي  زنن اين ور واون ور حرفاي بانمكي

همونا كه دم به دم   جون برادر مي زنن

بذاروقتش برسه هزارتتاخنجرمي زنن

درويشاي قلابي  سبحه به دس وول مي خورن

آدماي ساده دل يه قل دو قل گول مي خورن

هي ميان تو كوچه هاياحق و يا هو مي زنن

بعدمي رن خلوت شون كباب آهو مي زنن

وقتي پابده بشون شيطونارو مات مي كنن

روزي صدتاكاميون گناهو  خيرا ت ميكنن

رفقام يواش يواش رفتن ونالوتي شدن

مث اون مستضعفا كه يه هو طاقوتي شدن

 همونايي كه دم از سفره ي مولا مي زدن

سفره هاي چرب ونرمو مي ديدن جامي زدن

روزوشب با دل شون شيطونا بازي مي كنن

تا قيامت ميخونن روده درازي مي كنن

يادشون رفت يه روزي شعاراي ناب مي دادن

 سبيل هزارتا رستمو يه دسته تاب ميدادن

وضع عالمو ببين !خيلي قمرتو عقربه

بعضي يا مي گن كه روزروزه ،كي مي گه شبه

تو چشا چشمه آب قصه تلخ سراب...

تو دلا حسرت شعر بي دروغ وبي  نقاب...

مث گل مث پرنده مث بارون ونسيم

نمي خواستيم مگه ما بهارو منتشركنيم؟

به زمين وبه زمين نشون بديم كرامتو؟

به همه حتي به سنگا نشون بديم محبتو؟

نمي خواستيم به كويرسينه ها گل بزنيم؟

ازدل آدما تا عرش خدا پل بزنيم؟

نمي خواستيم كه بهشتوتوزمين به پا كنيم؟

آدمافرشته شن دنياروباصفاكنيم؟

نمي خواستيم كه ديگه سفره خالي نباشه؟

توي دست حسرتي نون خيالي نباشه؟

تو دل پرنده اي عقده ي شادي نمونه؟

 غم كم اش بدني ولي غم زيادي نمونه؟

اون روزا جون تو از فرشته ها كم نبوديم

چي بوديم؟ هرچي بوديم آدم آدم نبوديم

دل مون به كمتراز فرشته راضي نمي شد

 يه نفس عشق حقيقي مون مجازي نمي شد

همه من پرمي زديم تو آسمون آرزو

واژه ها مي خوان بگن، امادل مي گه« نگو،»

ياداون دلاي عاشق ياداون صفابخير،

ياداون همه شقايق توجبهه ها بخير،

اونجاها دغل مغل دوزوكلك روانبود

جززرنگي تو شهادت تومرام مانبود

چشمه مون آينه مون ظرفامونم يكي بودن

دلامون يكي بودن حرفامونم يكي بودن

اونجاهيشكي ازدلت نشون حزبي نمي خواست

همه حزب عاشقي حزب صفا،نه چپ نه راست

واسه شهيدشدن اخم وگزينشي نبود

پارتي وسفارش وخواهش وكرنشي نبود

 ني نوا بود اونجاها زلالي يقين ناب

اماكوك مي كردن  اينجا بعضي ياسازسراب

ادعابودديگه استادحقايق مي شدن...

خوش ،خوشك، وارث اون همه شقايق مي شدن...

 ديگرون هرچي بودن ،دلخوشي مون روح خدا

پاشو عشقي دست وپاكن يه دل تازه به جاش

عشق ودل كه واس ماآب نميشه نونو بچسب

پاشو تادير نشده جناب شيطونوبچسب

من مي گم  قبول دارم هف خط هف خطا تويي

همه اشتبا ميرن تودنيا بي خطاتويي

تو هواشناسي ولهجه بادو مي دوني

چقده كدوم طرف كم وزيادو مي دوني

من مي گم قبول دارم كه قرن بيست ويك شده

ديگه هرچي بدي يه خوبي وخوبي يا بده

.مي دونم عوض شده زمونه ودورشماس

هركي نالوطي نباشه زنديگيش واويلاس

پهلوون رفته تو خط حال مي گه زدم به خال

 من نمي گم تو بگو كه اين چه جور عاشقيه

آدماعوض شدن ياعوضي قصه چيه

ما بوديم عاشق بارون گل ونورو نسيم

چراهيشكي نمي گه چي شد كه اين ريختي شديم

چي شد اين جوري دوباه دل داديم به قهقرا

يه روزي پر مي زديم فراتر از ستاره ها

سرگروني رو ببين پيش خدا خم نمي شيم

اون روزا فرشته بوديم حالا آدم نمي شيم

تو بساط ما  دلا  خيلي پره چشاتره

دل من عشقو ببين كه زخمي زور وزره

آدمارو تنه مي زنن وطعنه مي زنن به همديگه

بذافردابره كي اوله كي آرخه

بيخودي ناله نزن توكوچه هاي بي كسي

درابسته تازه گوش دل آدما كره

سرنوشتمو نوشتن به سفر مثل نسيم

عاشق ازروز عزل تا به ابد دربه دره

توخودش مي ريزه غم هاشو به عالم نمي گه

جز خدا بگو كي از ازدرد دلم باخبره

دل من رها شو از اين همه عشق رنگاوارنگ

چن تا معشوقو اين دل اين ور واون ور مي بره

داغ لاله ها عزيزه چشمه روشنيه

كي مي گه كه خون لاله هاي عاشق هدره

راستي من چي شد كه از خطه بارون اومدم

ازمه وآيينه ازوادي مجنون اومدم

گيج وحيرون اومدم تو بهت اين شهر غريب

شهردودوشهرآهن شهردلشوره فريب

دوس دارم برم از اينجا سر به صحرا بزارم

شهرو با رنداو نالوطيا تنها بذارم

دوس دارم تو شيوه ي عاشقي آس وپاسي رو

گم شدن رها شدن خلوت ناشناسي رو

اين همه كلك ملك دغل مغل كارما نيس

ناخنك سبد سبد بغل بغل كارما نيس

سهم ما ازاين همه كنج يه خلوت ديگه هيچ

سهم ما تنها يه دل غربت وغربت ديگه هيچ

نقل مون زهر هلاهل نقل مون نقل ونبات

بزا اين حكايتو ازاولش بگم برات

روزي بود وروزگاري زير گنبد كبود

يكي بود يكي نبو غير خدا هيشكي نبود

شهري بود كه آدماش خواب بهارو مي ديدن

خواب گل خواب نسيم خواب بهارو مي ديدن

دلشون مي خواس كه آسمو ن بازم آبي باشه

خورسيدازرابرسه دوباره آفتابي بشه

كوچه ها بوي صميميت آسمونو بدن

خونه فرشته رو به آدمانشون بدن

ادعابود ديگه استاد حقايق مي شدن

خوش خوشك وارس اون همه شقايق مي شدن

 

ديگرون هرچي بودن، دلخوشي مون روح خدا

پيرمهربون ما زنده ترين زنده ها

عاشق مردم وكوچه وخيابون وحرم

باوفاي باوفا شريك درد و داغ وغم

عقل سرخش كه فراتر مي رف از عشق وجنون

سفره مردمو خالي نمي خواس از گل ونون

باصفاي با صفا، فطرتشو گم نمي كرد

رنگ كبريا نداشت اخم به مردم نمي كرد

يه روزي پر زد ورفت آيينه ها تيره شدن

آدما به زرق وبرق سكه ها خيره شدن

خيلي يا به مذهب عا شقي پشت وپا زدن

وقت امتحان كه شد شيطونرو صدا زدن

حالا خيلي وقته كه ما همه برزخي شديم

دلامون سرده نگو آدماي يخي شديم

چشامون دو قلو ه سنگه تو قاب آهني

نبض مون نمي زنه نه گريه اي نه شيوني

مث اينكه مده دل ها نمي ياد صداي قلب

دوره قلباي سكه اي و سكه هاي قلب

نه فرشته ونه شيطون، نه جهنم، نه بهشت،

سرنو شتو ما نوشتيم يا كه مارو سر نوشت؟

 

تو مي گي اين جوري يا س رسم زمونه ‌،هميشه

چرا غافل بمونيم دنيا داره عوض مي شه

وقتشه بريم حالا يه خورده الواتي كنيم

دلمونو با دل داش آش اكلا قاطي كنيم

هرچي گفتن وشنيديم الكي بود ،الكي

باتوام مشتي !تويي دلخوش چي دلخوش كي؟.

تودلت پنجاه وهفتي يه عقب موندي داداش!

آدما تودل هم ظلمت ونفرت نپاشن

مث چشمه، مث بارون، مث آيينه باشين

شهري بود شهري زخمي ،خسته ودس به دعا

دلاحيرون ،چشاگريون ،رولباخداخدا

آسمون سربي گلاتشنه وتلخ و بي بهار

بغض بي بهونه وپنجره هاي  انتظار

دسته دسته لاله ها گلوله بارون مي شدن

كوچه ها خيابونا لبالب از خون مي شدن

زير ورو شد دلامون اون قده با صفا شدن

قفسا شكستن وپرنده ها رها شدن

خورشيدم يه روز اومد ابركبودو زدكنار

توزمستون سياه معجزه شد، اومد بهار...

جار زدن :«آهاي! بياين بهارو قسمتش كنيم!

احدي جا نمونه، عالمو دعوتش كنيم!»

ماخيال مون نبود ،زرنگا ازرارسيدن

سرسفره ها نشستن وبه شادي لميدن

همونايي كه الانه كاخ شون رو تپه هاس

كيف شو ن كوكه كه دست عاشقا فلس سياس

داداشي !آره همون برادراي ناقلا

خلقو مهربونوديدن ولو شدن رو سفره ها

وقت قسمت كه رسيد خيلي« بفرما» مي زدن!

حال مون رومي ديدن «جون شما ها» مي زدن!

طمع طمعه نداشتيم همه صاف وبي ريا

مي نشستيم اون طرف:« قبول داريم، جون شما!»

بعضي هم آيه مي خوندن كه زمونه فاني يه

هركي دل به اون ببنده، اهل شركه، جاني يه

مردم !اينو بدونين دنيا ومافيها اخه!

هركي دنيارو بچسبه جاش تو قعردوزخه!

بعدشم يواش يواش رو سفره ها وا مي شدن

ما تماشا مي شديم اونا معما مي شدن

همونايي كه الان همش مي خندن بهمون

خودشونو عقل كل ديدن مارو اهل جنون

عاشقن «بهار آزادي» رو خيلي دو س دارن

دس ميدين با زعما شادي رو خيلي دوي دارن

برو بچه شون شريفن همه شاد وشنگولن

بنده خاص خدان تو ينگه دنيا مي لولن

عارف نون ونوا اهل سلوكن رفقا

مال مردم تا كه دست شونه كوكن رفقا

واس تمرين بهشت و عشق وحالي كه نپرس!

مي زنن اين يون ور پر وبالي كه نپرس!

آخه لذتي داره بهشتو تنهايي  خوشه!

كيفش اينه بذا حسرت ديگرونو بكشه

اينه كه رو خط خون خنده به لب پا مي زارن

حسرت شكفتنو بر دل گل ها مي زارن

همدس حرومي يا هي گل وبلبل مي كنن

دست شون باشه بهشتو هم چپاول مي كنن

ولي قربون خدابرم كه خيلي با صفاس

عاشق پياده ها عاشق پا برهنه هاس

يه دقيقه اخم تونو واكنين من با شمام

عاشقاي آس و پاس آي عاشقاي آس وپاس!

زخم وتنهايي وحسرتو تحمل مي كنين

مي دونم غم هاي عالم همه رو دوش شماس

 شما با زمزمه هاتون گل خورشيدو  مي كارين

چي بگم! كه شعر من پيش شماها روسياس

اگه فصل گرگ وميشه گه سايه روشنه

به دلاتون راندين غمارو تا خداخداس

چه كنيم! ديگه همينه عالمه ما آدما

خيلي تكراريه شادي وغم ما آدما

تو ميگي كه« عشق شاعرا دروغه اخوي!

دل شاعرا ببين چه شلوغه اخوي !

دلشون جاي ديگه س عشقو بهونه مي كنن

بيخودي فقط دل مارو نشونه مي كنن

شاعري يه جور تفنن الان يه جور  اداس

جورواجور دفترا اما پر ازرنگ ورياس...»

من مي گم« درو غ چرا! درس مي گين حق باشماس

مي بينم كه چه پلشتي ياتوخون واژه هاس

اما نالوطي شدن شاعر وماعر نداره

زمونه يواش يواش هاله رو دل ها  مي زاره

اين حكايت هميشهس نه غريبه نه عجيب!

مذهب عاشقي نيس باب دلاي نانجيب

به خدا! اون قده اين زمونه زيرو رو مي شه

كه دل آدما هرچي هس همين جارو مي شه

عاشقي نقالي نيسه  با قصه گفتن نمي شه

روز وشب ليلي و مجنونو شنفتن نمي شه

اگه عاشقي باهاس طعم جنونو بچشي

تب وتاب  غربتو وهراس وخونو بچشي

نمي شه تو وادي صدق وصفا پا بذاري

نينواكه شد بري ...عشقتو تنها بزاري

شاعرم آدمه دورنيس اگه دمدمي بشه

دلشو حروم كنه يه وخ. جهنمي بشه

اگه راستشو بخواي ما هممون دل شكسته ايم

به نسيم آسمون پنجره هارو بسته ايم

اين همه فرشته اين حوالي يا پر مي زنن

دل مون قفله وگرنه هي اونا در مي زنن

چه سكوتي يه تو چشما! مگه خاموشي زدن!

نكنه بردل مامهرفراموشي زدن!»

يه شبي بيا كه دست به حال وقالي بزنيم

با پرنده هاي عاشق پر وبالي بزنيم

در آسمون كه به روي ما بسته نمي شه

دا از توبه شكستن ما كه خسته نمي شه

بهخدا!خدا تموم بنده هاشو دوس داره

واسه برگشتنشون راهي مي زاره

ته دل ها به خدا يه نوري«سوسو»مي زنه

يه فرشته تو دل هر كسي «هوهو»مي زنه

توي گلدون شكسته ها گل اميدو ببين!

اون ور پنجره ها نور خورشيدوببين!

عاشقي اول وآخرش عذابه داداشي،

اضطرابه،انتخابه،التهابه،داداشي،

شب وغربت وهوايي شدن ونم نم اشك

چش عاشق گله وگريه گلابه،داداشي

من دلم شكسته ،وقتشه بريزم دلمو

به خدا دل شكسته مستجابه داداشي!

هي غزل غزل اگه قصه ي داغموبگم

چه حكايتي مي شه !صد تا كتابه،داداشي!

اگه بي حسابه حرف من و كار خيلي يا

بذا فردا بشه،همه چي حسابه،داداشي!

من چشام واشده تازه يه چيزايي مي بينم

عبدالرضارضايي نيا

 

| لینک ثابت | نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386;ساعت 10:12; توسط مهدویون;