وقتي تو نيستي هميشه آخرحرفم وحرف آخرم را بابغض مي خوانم ...
عمريست لبخندهاي لاغرخودرادردل ذخيره مي كنم براي روز مبادا...
اما درصفحه هاي تقويم روزي به نام مبادا نيست...
آن روز هرچه باشد روزي شبيه امروز...
روزي شبيه فردا...
روزي درست مثل همين امروز ماست...
اما كسي چه مي داند شايدفردا روز مبادا باشد...
هرروز بي تو روز مباداست...
ديوارهاي كوتاه از پشت هفت ديوار...
ديوارمن...
ديوارتو...
آه كه چقدر فاصله ها زيادند...
اي گل زيبا...
به روي نديده ات قسم چشمان عاشقم در پي واژه اي مي گردند
تا نامت را صدا كنند...
اما چه كند واژه ها وچه بي معناست هر واژه اي در برابر معناي وجودت...
از مهرباني«م» مي چينم...
از هدايت«ه»را...
از داد گري «د» را...
و از يوسف گمگشته«ي» را...
وگاهي كه دلم به اندازه همه ي غروب ها مي گيرد...
من از ترتاكم سياه ابرها مي ترسم...
وهيچ كس مهربان تراز تو نيست صدا مي زنم...
كجاست آن يوسف گمگشته مهرباني كه چراغ هدايت به دست در زمين داد گري كند؟
كجاست مهدي....؟
مرا درياب...
در انتظارت هستم وخواهم بود...
بيا...
بيا...
اي حضور سبز!
كوچه هاي روشن فردا.
از همين امروز چشم در راهند،
اي مثل باران ،پاك
باغ را سرشار از نفس هاي تو مي خواهند
هر كجاي شهر،
خانه خانه،كوچه كوچه
عاشقان جمعند
دوستان تو
جمعشان تنها تو را،اي دوست!كم دارد
شه ما هرچند
جشن ميلادتوراهرسال
غرق در نور وسرورولبخند است
تا نيايي
شادماني نيز
طعم غم دارد
آه اي همسايه با خورشيد
آه اي همخانه با مهتاب!
اشتياق وخلوت شب زنده داران را
با طلئع جاودان خويشتن درياب!

