زندگی دور از تو باشد همنشینی با اجل
مرن اندر کوی جان بخش تو احلی من عسل
قامتت بینند اگر مردم قیامت می شود
ای که هستی بی قرین و بی نظیر و بی بدیلگ
***
خرم آن روز که مشتاق یاری برسد
آرزومند نگاری به نگاری برسد
لذت وصل نداند مگر آن سوخته ای
که پس از دوری بسیار به یاری برسد
***
آید آن روز که خاک سر کویش باشم
ترک جان کرده و آشفته رویش باشم
سر نهم بر قدمش بوسه زنان تا دم مرگ
مست تا صبح قیامت ز سبویش باشم
***
در غم هجر رخ ماه تو در سوز و گدازیم
تا به کی زین غم جانکاه بسوزیم و بسازیم
آید آن روز که در باز کنی پرده گشائی
تا به خاک قدمت جان و سر خویش ببازیم
***
یک لحظه اگر پرده ز رویت بگشودی
زنگ غم دل های خرین را بزدودی
دانی ز چه در پای گل سرخ بود خار؟
از بس به گلزار ز شوق تو دویده
***
عقل پرسید که دشوار تر از مرگ چیست
عشق فرمود که فراق از همه دشوار تر است
بگذشت در فراق تو شبهای بی شمار
هر شب در این امید که فردا ببینمت
***
ز غم تو گشته ویران دل زار عاشقانت
ز فراق رویت ای گل شده ایم نغمه خوانت
تو که بال رحمتت بر سر ما فکنده سایه
ز چه رو نهانی از ما به کجاست آشیانت
***
چه خوش است دیده ما شود از رخ تو روشن
چه خوش است گوش ما را بنوازی از بیانت
به غلامی تو شاها نه لیاقت است ما را
که خوریم غبطه ها بر سگ درب آشیانت
***
این دیده نیست قابل دیدار روی تو
چشمی دگر ده که تماشا کنم تو را
تو در میان جمعی و من در تفکرم
کاندر کجا روم و پیدا کنم تو را
***
جان جهان قبله ما روی توست
چشم همه خلق جهان سوی توست
ماه اگر ورد زبان ها بود
جلوه ی او ذره ای از روی توست
***
در محفل مشتاقان ، ای ماه تجلی کن
کز در فراق تو ، افسره شده جانها
آن کس که گرفتار ، انوار جمالت شد
باید ز فراق تو ،سر زد به بیابان ها
***
جماعت!
كجا ميرويم؟
چرا به زمين و آسمان بد ميگوييم؟
چرا از روزگار گله ميكنيم؟
چرا تحمل خودمان را نداريم؟
چرا با لبخند بيگانهايم؟
چرا غصهها به جانمان چنگ انداخته؟
چرا از يكديگر خستهايم؟
چرا به آب و آسمان نگاه نميكنيم؟
چرا انتظار بهار را نميكشيم؟
چرا ديگر صورتهامان «ناضره» نيست؟
چرا چشمهامان «الي ربّك ناظره» نيست؟
مگر فراموشمان شده زمين از آن خداست و «يورثها من يشاء من عباده» ؟
مگر فراموشمان شده «والعاقبة للمتقين» ؟
چرا دلهايمان را به «إنّ الارض يرثها عبادي الصالحون» خوش نميكنيم؟
چرا منتظر «الساعة» كه «قريب» است نيستيم؟
چرا براي «يوم الخروج» روزشماري نميكنيم؟
چرا به «والله متم نوره» يقين نداريم؟
جماعت!
باور بياوريد به وعده خداوند؛ «ليستخلفنّهم في الارض» دروغ نيست.
«ليظهره علي الدين كلّه» جدّي است، اگر چه مشركان را خوش نيايد.
جماعت!
«انشق القمر» در پيش است.
«اقترب الساعة» چشم برهم زدني طول نميكشد.
«يوم الفتح» از راه ميرسد و خدا نكند در آن روز از كساني باشيم كه ايمان به دردمان نخورد.
جماعت!
نمازهايتان را با «أمّن يجيب المضطر» ختم كنيد.
و به ياد داشته باشيد منت خدا را بر «الذين استضعفوا في الارض»
او همه تشنگان را با «ماء معين» سيراب ميكند.
جماعت!
خداوند اراده كرده است كه ما قوي باشيم كه او را دوست بداريم و او دوستمان بدارد.
خداوند به «اقامواالصلوة» ما افتخار ميكند.
«اتواالزكوة» ما را به رخ دنياطلبان ميكشد.
از «امروا به معروف و نهوا عن المنكر» ما حظ ميكند.
جماعت!
ما تنها نيستيم.
«أينما تكونوا يأت بكم اللّه جميعاً» دست به سر كردن ما نيست.
چرا نويد «بقيةالله خيرلكم» را به يكديگر نميدهيم؟
به خدا قسم زمين، مرده نميماند!
به خدا قسم «جاء الحق» آمدني است!
«زهق الباطل» شدني است!
و واي به حال ما اگر از مفلحونِ «حزب الله» نباشيم

