پيك صباداردبه لب ازشوق د يداراين سخن
بادامبارك مقدمت ياسيدي يابن الحسن،يابن الحسن
نيمه شعبان زادروزمبشرعدالت ورستگاري مباركباد


به گزارش خبرگزاري فارس، سيدحسن نصرالله دبير كل حزب الله لبنان در گفتوگويي اختصاصي با صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران كه شنبه شب از شبكه اول سيما پخش شد، خاطر نشان ساخت: طاغوتيان از اول مي خواستند كه ما نباشيم ولي اراده خدا خواست ما باشيم و با خواست خداست اين دستاوردها به بركت لطف خدا تحقق يافت و خدا مومنان را مورد حمايت قرار داد.
وي در پاسخ به اين پرسش كه «علت شكست رژيم صهيونيستي چه بود» بيان داشت: همان گونه كه گفتم ما اين پيروزي را بيش از هر چيز مرهون لطف خدا ميدانيم، حزبالله از اول به تكليف خود عمل مي كرد، حزبالله مسئوليت ملي در دفاع از تماميت ارضي لبنان و جلوگيري از تهديد دشمن دارد.
دبير كل حزب الله لبنان تصريح كرد: خداوند ميفرمايد «واعدوا لهم مااستطعتم من قوه»، ما بر اين اساس به آمادهسازي نيرو پرداختيم و عزم راسخ بر مقاومت داشتيم كه در نهايت پيروزي مقاومت طي 33 روز جنگ به دست آمد، اين پيروزي به رغم آتش گسترده از هوا، زمين و دريا از ناحيه دشمن بود. حجم آتش هوا بيشتر از گذشته بود، ولي رزمندگان سست نشدند. همچنين مقاومت مردم عامل اصلي بود بخصوص مناطقي كه آماج حمله شدند.
نصرالله در ادامه بيان داشت: دوستان مقاومت مثل جمهوري اسلامي ايران و ديگر مسلمانان عرب، عوامل كمك كننده بودند، ولي عوامل مستقيم بعد از خداوند، به عنوان مهمترين علت، همانا پايداري رزمندگان و آرامش دلها براي جان فشاني بود كه معادلات را تغيير داد.
سيد حسن نصرالله خاطر نشان ساخت: دشمن در طول جنگ مجبور شد 12 بار طرحهاي نظامي خود را تغيير دهد، مستاصل شد زيرا هر بار با طرح جديد ميآمد با پايداري مقاومت رو به رو ميشد.
وي گفت: اسرائيليها همه ژنرالها و نيروها و توان طراحي عمليات را در جنگ به كار بردند ولي ناكام ماندند.
دبيركل جنبش مقاومت حزب الله در مورد روحيه مقاومت گفت: حزبالله امروز پس از يك سال از روحيه بالاتري برخوردار است و پيروزي نقش مهمي در اين روحيه داشت، عزم مقاومت در سطح خوبي است و نشان از روحيه بالاي مقاومت در جنگ 33 روزه دارد.
وي در مورد معنويت زمان جنگ و اين كه او مردم لبنان را بهترين مردم دانسته ،بيان داشت: مراد من آن نبود كه ملت لبنان را بهتر از ملتهاي جهان بدانيم، يكي از كساني از آنها حرف زدم، كساني بودند كه پايداري كردند، شهيد شدند و يا در روزهاي سخت جنگ به مردم كمك كردند.
سيدحسن نصرالله خاطر نشان ساخت: عموم مردم مقاوم بودند و روحيه بالا نشان دادند و اطمينان قلب مردم تفسير مادي ندارد، چون ميگفتند، اسرائيل و همپيمانانش آمدند كه ما را نابود كنند و براي هميشه در منطقه بمانند، ولي اين تقدير الهي بود كه قلوب مردم محكم بماند، از جمله نازل كردن آرامش به قلب كساني بود كه ثابت قدم بمانند و عقبنشيني نكنند، ما اين اطمينان را در مجاهدان و در قلب مردم ديديم.

وي خاطر نشان ساخت: در مقابل اسرائيل كه همه كشورها از او حمايت مي كردند و نيروي هوايي قوي دارد، گيج و سرافكنده شد و ژنرالهاي آنها نگران بودند و ترس و وحشت در افسران آنها ايجاد شده بود. اين هم از تائيد الهي بود كه خدا رعب را در طرف مقابل و آرامش در بين ما و مجاهدان ايجاد كرد.
سيدحسن نصرالله در مورد نامه اش به حزب الله گفت: رابطه ما و مجاهدان قديمي است 15 سال است با هم كار ميكنيم، همديگر را خوب ميشناسيم. نامهاي كه برادران مجاهد خطاب به من نوشتند، من هم در رسانهها پاسخ دادم، هرچه نوشتم،به آن ايمان و اعتقاد دارم. اما در آن نامه مسايلي نبود كه دشمن از آن سوء استفاده كند.
وي ادامه داد: روابط صميمي از مهمترين اصول پايداري است، در جبهه ما هر برادر ميخواهد خود را فداي برادر ديگر كند يا فداي مردم كند، ولي افسران اسرائيلي ميخواهند به سلامت از ميدان جنگ برگردند و تفاوت در اين است.
دبيركل حزب الله لبنان در مورد خواندن دعاي جوشن صغير توسط رزمندگان حزب الله، گفت: رابطه الهي در رزمندگان وجود دارد و من تنها واسطه اتصال بودم، اين از جمله رهنمودهاي امام خامنهاي است كه در طول مقاومت خدمت رهبري ميرسيديم، ايشان رابطه معنوي با خدا و انس با قرآن و دعا را تاكيد ميكرد، از جمله رهنمودهاي ايشان توصيه اكيد، توكل به خدا و دعا و به ويژه توصيه ايشان به قرائت دعاي جوشن صغير بود.
وي ادامه داد: پيش از اين قرائت جوشن صغير در لبنان مرسوم نبود و مردم در ماه مبارك رمضان دعاي جوشن كبير ميخواندند. اين توصيه به رزمندگان شد و در تقويت روحيه رزمندگان اثر داشت و اين از بركات مقام رهبري بود.
نصرالله در پاسخ به اين پرسش كه «مردم شما را دوست دارند، بعد از يك سال كه جنگ سپري شد، ولي به لطف خدا شما پيروز شديد، تغييرات سياسي در رژيم اسرائيل انجام شد، آينده آن رژيم چيست» اظهار داشت: بدون شك در تابستان سال گذشته شكست رژيم صهيونيستي رخ داد كه پيامدهاي تاريخي دارد. مهمترين آن است كه رژيم صهيونيستي يك رژيم ساختگي است كه تكيهگاه آن ارتش آن است، در تمام دنيا ارتش از ملت به وجود ميآيد، ولي اسرائيل رژيمي است كه از ارتش ساخته شده است كه هيبت آن ارتش اسرائيلي نزد ملت، دولت و ارتشهاي دنيا داشت، در جنگ پارسال، شكست خورد. براي مردم و منطقه مشخص شد كه اين ارتش شكست خورده است و آن شكست براي اسرائيل استراتژيكي و نه تاكتيكي بود.
وي خاطر نشان ساخت: دستاوردهاي جنگ پارسال راهبردي بود، پيامدهاي آن پيروزي تاكتيكي در يك يا دو سال نيست، بلكه به طور اساسي اين رژيم صهيونيستي اين تاثير گذاري حزب الله و شكست اساسي ارتش خود را پذيرفت.
دبيركل حزب الله لبنان ادمه داد: آن شكست را نميتوانند مسئولان نظامي آن رژيم بپذيرند، اين وضع باعث شد ، ژنرالهاي ارتش ناچار به استعفا شوند و پيش از محاسبه و محاكمه فرار كردند. لذا رئيس ستاد مشترك ارتش در نهايت استعفا داد. فرمانده نيروي زميني و فرمانده منطقه شمالي (فرمانده جنگ مقابل لبنان) استعفا داد، رييس عمليات ويژه استعفا داد. فرمانده نيروي دريايي هم استعفا داد. اين در سطح بالاست. در سطح مياني هم تعداد زيادي از افسران استعفا دادند.
نصرالله در ادامه گفت: رژيم اسرائيل و نخست وزير آن بر اساس گزارش و وينوكرات كه در آن بارها كلمه «ناكامي» را آورده بود و رژيم اسرائيل از ارتش ناكارآمد برخوردار است، سخت آشفته شده اند.
دبيركل حزب الله لبنان در ادامه بيان داشت: هماكنون استراتژيستهاي زيادي از اضمحلال كامل رژيم صهيونيستي سخن ميگويند، بنابراين اين شكست اسرائيل استراتژيك بود، تاكتيكي نبود.
نصرالله گفت: اعتقاد داريم از سال 1948 كه رژيم غاصب شكل گرفت، اسرائيل با ما اعلان جنگ كرد. احتمال تجاوزگري اسرائيل چه محدود و چه گسترده همواره بوده و هست و ما براي مقابله با آن آماده هستيم.
وي در مورد اظهارات رايس كه در آستانه جنگ 33 روزه گفت« خاورميانه آبستن حوادث جديد است» بيان داشت: بدون شك، شكست اسرائيل شكست آمريكا بود، چون جنگ كاملا آمريكايي بود. در گذشته گفته ميشد جنگهاي اسرائيل، جنگ اسرائيل بود ولي با چراغ سبز آمريكا، ولي اين جنگ آمريكايي بود، تصميم آمريكا بود، حتي برخي وزيران اسرائيل ميگفتند، ميخواستيم در هفتههاي اول آن را متوقف كنيم، ولي امريكا نميگذاشت.
وي ادامه داد: اهداف اسرائيل كاملا ناكام بود، حتي تلاش براي ترميم چهره ارتش اسرائيل ناكام ماند. اين تصوير قبلي ارتش اسرائيل كاملا خدشه خورد و اين ولادت خاورميانه جديد ناكام ماند. اما براي ولادت جديد خاورميانه تلاش ميكنند، اين احتمال دارد، ميدانيم كه آمريكا به منابع و ذخاير خاور ميانه چشم دارد. آمريكا به سادگي به شكست خود اعتراف نميكند و چشم داشت زيادي دارد.
نصرالله تاكيد كرد: ما شكست تاريخي به آنها وارد كرديم، اما نه شكست نهايي. رويارويي همچنان ادامه دارد. آنها سعي ميكنند به جنگ ادامه دهند، در حال تشكيل جبهه ميانه روها هستند كه با دولتهاي عرب در كنار اسرائيل باشند و عدهاي جبهه تندرو هستند و كاندوليزا رايس بيش از همه ايران و سوريه و القاعده در مقابل خود خواندهاند.
دبيركل حزب الله لبنان تاكيد كرد: پيروزي اگر خدا بخواهد از آن ماست، ما با حضور در ميدان و توكل بر خدا همانگونه كه در گذشته پيروز شديم، در آينده هم پيروز ميشويم.
وي گفت: ايجاد جنبش هاي مقاومت نتيجه حمله 1982 اسرائيل بود. از مهمترين نتايج پيروزي سال گذشته ، شكل گيري مقاومت گسترده پس از 1982 از دستاوردها بود. طي دهها سال رسانههاي غربي ملتهاي منطقه را به نااميدي رسانده بودند، ميگفتند، شما نميتوانيد برابر اسرائيل و آمريكا كاري انجام دهيد. اما فرهنگ متفاوتي در مقاومت ايجاد شد. تاثير اساسي ناشي از نهضت انقلاب اسلامي و پيروزي ملت ايران در 1979 داشت.
وي افزود: اين فرهنگ جديد ميگويد، ما ميتوانيم روي پايمان بايستيم، مقاومت كنيم و پيروز شويم. جنگ در منطقه معادله را عوض كرد ايجاد وحدت جديد در سطح گسترده ميان مسلمانان بود، زيرا دشمنان در گذشته ميكوشيدند، براي تفرقه شيعه و سني و حتي در لبنان ميخواستند، اختلاف قومي ايجاد كنند. شاهد بوديم برادران اهل سنت در سطح علما و مردم از مقاومت حمايت كردند و به رغم برخي فتواها، علما بر مقاومت تاكيد ميكنند.
نصرالله گفت: فرهنگ مقاومت تقويت ميشود، با همه طرحها و توطئه آمريكا در منطقه مقابله مي كنيم. اگر اين را در فرهنگ تقويت كنيم، آيندهاي براي آمريكا نخواهد بود.
دبيركل حزب الله لبنان در مورد تحصن در لبنان گفت: حدود 8 ماه از تحصن مخالفان دولت ميگذرد، تحصن بيروت نتيجه دو تظاهرات بزرگ مردمي بود و در اولي يك ميليون لبناني در دومي 5/1 ميليون نفر لبناني شركت كردند، اين ارقام بزرگي هست ،اينها خواستار تغيير كابينه كنوني لبنان هستند، ولي اين كابينه از حمايت بزرگ در سطح جهان و حتي سرا منطقه دارند. اكثريت مردم تظاهرات كردند و خواستار تغيير كابينه كنوني هستند. عدهاي از آن تظاهرات ماندند. اين تحصن نمادين هست و خواستار يادآوري تغيير در كابينه كنوني هستند. نصرالله گفت: اكثريت ملت لبنان و اكثريت احزاب خواهان تشكيل دولت وحدت ملي لبنان هستند كه پايبند به قوانين اسلامي باشد، آنچه مانع ميشود، همانا ايالات متحده هست.
وي ادامه داد: سفير آمريكا آشكارا مِيگويد كه ما ميپذيريم، يا نميپذيريم آنها ميخواهند از ايران و سوريه باج بگيرند، تا در قبال حل مشكل سياسي شان در عراق امتياز بگيرند، ولي بيشتر مردم خواهان تغيير كابينه هستند، سفير آمريكا مانع تغيير كابينه مي شود.
نصرالله ادامه داد: از زمان حركت مقاومت و احزاب مقاومت كه شامل همه گروهها ميباشند، جناح حاكم وانمود ميكرد كه مخالفان دولت فقط حزبالله هستند و هدف مقاومت سيطره در لبنان هست و برخي هم ميگفتند، حزبالله خواهان تشكيل ولايت فقيه در لبنان هستند، ولي ما گفتيم از همه طوايف لبناني در مقاومت هستند، اگر خواستند ما در دولت نباشيم، نخواهيم بود، مهم اين است كه دولت با وحدت ملي و مردمي تشكيل شود. البته نيروهاي سياسي بر ضرورت مشاركت سياسي ما در دولت تاكيد دارند. به هر حال گفتيم ما خواهان حضور در دولت نيستيم و مسئله مهم تشكيل دولت ملي است.
نصرالله بااشاره به روند شكل گيري مقاومت حزب الله ، ياد آور شد: از آغاز جنبه نظامي مقاومت جنبه غالب حزبالله بود، چون وجه تشكيل ما براي مبارزه بود. وقتي 100 هزار سرباز اسرائيلي و هزاران تانك بر لبنان سيطره داشت، لذا مقاومت براي مقابله از اول نظامي تشكيل شد. حزبالله شبكه تلويزيوني و راديويي قوي دارد، در سطح دانشجويان پزشكان افراد دارد. فعاليت زنان هم در حزبالله گسترده است.

وي ادامه داد: نهادهاي حزبالله با بيمارستانها و بخش زراعت به شكل فعال عمل ميكند. حزبالله در هر سطحي از فعاليت اجتماعي از طريق نهاد خاص خود نقش دارد، اين آنقدر هست كه آمريكا ما را متهم ميكند، دولت در دولت است ، ولي اين ادعاي بي پايه است. ما همچنين از آغاز در انتخابات مجلس و شهرداريها حضور داريم و نمايندگان و شهرداراني از حزبالله حضور دارند.
نصرالله در مورد مسئله فلسطين و مشكلات كنوني آنها گفت: در نوار غزه برادران فلسطين ما در معرض جنگ دشوار و توطئه زيادي هستند ،دشمان در صدد حذف وحدت آنها هستند ، ما تاكيد داريم آنها نبايد نااميد شوند.
وي ياد آور شد: دشواري هرچه باشد بايد اميدواري داشته باشيم ،زيرا مذاكره و روند گذشته هيچ دستاوردي نداشته است. ادعاي مذاكره بوش براي وقتگذراني هست، ما بر وحدت و تلاش براي حل مشكل از طريق گفت و گو تاكيد داريم. نيروهاي مقاومت از وضع پيش آمده بسيار دردمند هستند.
دبيركل حزب الله خاطر نشان ساخت: معتقديم اين كنفرانس گفتگوي بوش با نيرنگ سياسي براي فريب دادن دولتهاي عربي و اسلامي است و اينكه وانمود كنند آمريكا در صدد حل قضيه فلسطين است، در حالي كه برنامه آمريكا در منطقه عراق با مشكل مواجه شده است، آنها ميخواهند وانمود كنند، دشمن شما اسرائيلي نيست ،زيرا كه با مذاكره ميتوان آن را حل كرد، بلكه دشمن شما ايران هست.
لذا بوش با قراردادهاي تسليحاتي ميخواهد در قالب گفت و گو «جنگ» را براي ملت ها به ارمغان آورد، بوش دنبال جنگ است نه صلح.
او با كنفرانس گفت و گو ميخواهد اسلحههايش را به منطقه بفروشد.
سيد حسن نصرالله ادامه داد: از آغاز در 1982 كه مقاومت، شكل گرفت، آنها نميخواستند وجود مقاومت لبناني را به رسميت بشناسند و ميگفتند، مزدور سوريهاي و ايراني هستيم ،ولي ما ميگفتيم ما ميهني هستيم و تكليف شرعي ماست كه از كشور خود دفاع كنيم.
براي دفاع از كشور نياز به اجازه امام نيست، ما ميخواستيم دشمن را از كشور خارج كنيم از ايران و سوريه تشكر ميكنيم كه در كنار ما ايستادند.
نصرالله افزود: اينجا مقاومت براي منافع لبنان كار ميكند نه براي سوريه و ايران، حتي بيش از يك سال پيش در گفت و گوها يكي از منتقدان گفت، حزبالله ايراني است و سياست ايران را اجرا ميكند، گفتم آيا يك مورد را ميتوان نام ببري كه منافع ايران را دنبال كرده و منافع لبنان در آن نبوده است، اگر برادران ما آمدند كنار ما كمك كردند، ما وظيفه داريم از ايران تشكر كنيم. اين حزبالله نيست كه به ايران كمك ميكند. بلكه اين ايران هست كه در كنار حزبالله و جنبشهاي منطقه اي كه مي خواهد در مقابل زورگويان بايستد، قرار مي گيرد.
دبيركل حزب الله خاطر نشان ساخت: از بدو تاسيس انقلاب اسلامي توسط امام خميني اين گونه بوده و اين در زمان امام خامنهاي هم اين گونه است، ولي اين تهمتها را از اول ميگويند. نميتوانند بگويند ما(حزب الله) فاسد هستيم يا به مردم فساد و تجاوز ميكنيم كه مي دانند ما پاك هستيم. تنها ميگويند شما مزدوران ايران و سوريه هستيد، اين سخن گزافي است، روابط ما با ايران و سوريه رابطه ايماني است. برخي ميگفتند جنگ حزبالله كمك به پرونده هستهاي ايران هست اين سخن احمقانه است، چون با هر جنگ ما آنها بيشتر بر ايران فشار آوردند.
نصرالله تصريح كرد: ما حقايق را ميدانيم كه حزبالله از احترام بيشتر نزد رهبري ايران برخوردار هست، ولي ما همچنان شاهد اين اتهامها هستيم. مردم ايران خوبند و مجاهدان را دوست دارند. بيش از هرچيز در سالگرد پيروزي از همه خواهران و برادران ايراني تشكر مي كنم ،از مولايمان مقام رهبري و مراجع شجاع ايران و دكتر احمدي نژاد رئيس جمهور و مردم تشكر مي كنم. به علت جنگ فرصت نيامده كه به ايران بروم و از مردم تشكر كنم، ولي با اين مصابحه به نيابت از خود و حزب الله بالاترين مراتب سپاس را از رهبر و مردم ايران دارم كه از آغاز انقلاب به ما كمك كردند، تشكر ميكنم.

نصرالله بيان داشت: موضع ايران از اغاز يكي بوده موضع اعتقادي و انقلابي هست ،اين موضع با وجود همه گرفتاري ها تغيير نكرده است. مسئولان از ابتدا در كنار ما بودند. برخي براي محكوم كردن ايران تلاش ميكنند كه به لبنان كمك كرده است. ملت ايران هرچه از دستش برميآمد دريغ نكردند ،از تظاهرات از دعا و هر كار ما در ايران دفتر داريم برخي در دانشگاهها و برخي در حوزه تحصيل ميكند.
وي افزود: بعد از پايان جنگ هم ايران به كمك لبنان شتافت كه به بازسازي خانهها و مغازهها و پلها كمك كنند، زبان ما در تشكر از ملت ايران عاجز است. در مقابل نيز محبت آنها در قلب لبنانيها هست آنچه ما را به هم پيوند ميدهد. محبت و دوستي الهي هست.
نصر الله در ادامه گفت: مطلب ديگري ميخواهم به مردم ايران بگويم كه قدر نعمت الهي را كه خدا به آنها داده قدر وحدت جمهوري اسلامي و جايگاه آن نزد ملتهاي جهان در جهان امروز كه در مقابل امپراتوري طغيان آمريكا ايستاده است، دشوار است كه ملت عزيز مثل ايران را پياپي كه تصميمهايش را خود ميگيرد. اين نادر است ما در لبنان اين نعمت را درك ميكنيم من هم به عنوان يك لبناني ميگويم از عظيمترين نعمتهاي الهي وجود مقام رهبري حكيم است اين سخن را از روي تجربه ميگويم نه از روي تعارف. ارزش اين نعمت را بدانند و از آن استفاده كنند و ان را حفظ كنند. فشارها هرچه باشد و تهديدها هرچه باشد، ما از ملت ايران آموختيم كه به پيروزي ايمان داشته باشيم و بايد يقين داشته باشند كه پيروزي از آن ملتهاي مومن هست.

دبيركل حزب الله در پايان گفت: در 1982 كه مقاومت شكل گرفت 100 ها هزار سرباز اسرائيلي و هزاران تانك بود و ما رفتيم نزد امام خميني، گفت: به تكليف خود عمل كنيم و از هيچ كس انتظار كمك نداشته باشيم. امام خميني آن موقع از پيروزيهايي گفت كه با همين عده اندك به دست خواهيم آورد و چنين شد.

بشکست اگر دل من

مردم اول روی زمین دراز کشیدند و بعد هم به سمت در هجوم بردند، من اسلحهام را از ضامن خارج کرده بودم، تا برگشتم سمت جایگاه دیدم ــ بغضش را فرو میخورد ــ "آقا" از سمت چپ به پهلو افتادهاند روی زمین! داد زدم: حسین! "آقا"... تا برسم بالای سر "آقا" ...
نشست یادمان "6تیر" برگزار شد. به گزارش پایگاه اطلاعرسانی khamenei.ir، همزمان با بیست و ششمین سالگرد سوء قصد به حضرت آیتالله خامنهای، رهبر فرزانه انقلاب، بعد از 25 سال، برای نخستین بار جمعی از محافظان و اعضای تیم پزشکی ایشان در سال 1360 با حضور در بیت معظم له، به بیان خاطرات و ناگفتههایی از حادثه تلخ ششم تیر 1360 پرداختند. در این مراسم که نزدیک به 4 ساعت به طول انجامید، آقایان خسروی وفا، حاجیباشی، جباری، جوادیان، پناهی و حیاتی از محافظان قدیمی رهبر انقلاب، به همراه 3 نفر از تیم پزشکی ایشان ــ دکتر میلانی، دکتر زرگر و دکتر منافی ــ به مرور خاطرات خود از ششم تیر 1360 پرداختند. آنچه میخوانید روایتی است کوتاه از این نشست.
- اصلا اون روز مسجد یه جور دیگه بود...
- راست میگه! مثل همیشه نبود، هفتهی قبل هم که برنامه لغو شد، اومده بودیم اما اینطوری نبود! توی حیاط یه جایی واسه ضبط صوتها درست کرده بودیم.
- نماز ظهر که تموم شد، آقا رفتن پشت تریبون.
- سئوالها هم خیلی تند و بعضا بیربط بود...
- پرسیده بودن شما داماد وزیر گرفتی و فلان قدر مهر دخترت کردی.
- آقا اول کمی درباره شایعات علیه شهید مظلوم بهشتی صحبت کرد و بعد هم اشاره کرد که من اصلا دختر ندارم!
- من دیدم یه نفر با موهای وزوزی داره با یه ضبط صوت به سمت تریبون میاد.
- نه یه نفر نبود! ضبط رو دست به دست دادن تا کسی شک نکنه!
- منم فکر کردم ضبط بچههای خود مسجده؛ دیگه شک نکردم چرا این ضبط مثل بقیه توی حیاط نیست!
- ولی نفر آخر، از خودشون بود!
- آره! آره! چون دقیقا ضبط رو گذاشت رو به آقا و سمت چپ؛ درست مقابل قلب ایشون!
- من همینطوری رفتم به ضبط یه سری بزنم! کمی زیر و بمش را نگاه کردم و بعد ناخودآگاه جاشو عوض کردم، گذاشتم سمت راست، کنار میکروفن، کمی با فاصلهتر از آقا!
- یکدفعه میکروفن شروع کرد به سوت کشیدن...
- آقا برگشتن گفتن: این صدا را درست کنید یا اصلا خاموش کنید.
- منبریها این جور مواقع کمی عقب و جلو میشن تا بلکه صدا درست بشه!
- من روبروی آقا، کنار در شبستان وایساده بودم، آقا کمی به عقب و سمت چپ رفتند که یکدفعه...
- یه صدای عجیبی توی شبستان پیچید...
- اول فکر کردم، تیر اندازی شده...
- سریع اسلحهام رو درآوردم... تا برگشتم دیدم...
و اشک، چنان سر میخورد توی صورتش که هر چهقدر هم لبش را بگزد؛ نمیتواند کنترلش کند... سرش را تکان میدهد و به "حاجیباشی" نگاه میکند، او هم سرش را انداخته پائین و با دست اشکهایش را میچیند. "پناهی" به دادش میرسد و ادامه میدهد:
ــ مردم اول روی زمین دراز کشیدند و بعد هم به سمت در هجوم بردند، من اسلحهام را از ضامن خارج کرده بودم، تا برگشتم سمت جایگاه دیدم ــ بغضش را فرو میخورد ــ "آقا" از سمت چپ به پهلو افتادهاند روی زمین! داد زدم: حسین! "آقا"... تا برسم بالای سر "آقا"، "حسین جباری" تنهایی "آقا" را بلند کرده بود و به سمت در میرفت...
"جوادیان" که هنوز صورت گردش سرخ سرخ است، فقط سرش را به طرفین تکان میدهد و حتی چشمهایش را هم از ما میدزدد. "حیاتی" اما ماجرا را اینگونه ادامه میدهد:
ــ هرطور بود راه را باز کردیم و خودم برگشتم پشت تریبون، ضبط صوت مثل یک دفتر 40برگ از وسط باز شده بود. با ماژیک قرمز هم روی جداره داخلیاش نوشته بودند: "اولین عیدی گروه فرقان به جمهوری اسلامی!"
***
ــ به هر ترتیبی بود آقا را سوار ماشین کردیم. یک بلیزر سفید. با سرعت از بین جمعیت کنده شدیم و راه افتادیم. توی راه یک لحظه آقا به هوش آمدند. نگاهی به چهرهی من کردند و از هوش رفتند. بعدها پرسیدم آن لحظه چه چیزی احساس کردین، گفتند: "دو چیز! یکی اینکه ماشین داشت پرواز میکرد و دیگر اینکه سرم روی پای کسی بود..."
حاجیباشی یکدفعه نگاهش را از زمین میکند و بلندتر میگوید: توی ماشین همهاش به این فکر بودم که اگر اتفاقی بیافته، مردم به ما چی میگن؟! و دوباره باران، حرفهایش را خیس میکند.
"جوادیان" ادامه میدهد: از جلوی یک درمانگاه گذشتیم که گفتم: "حسین! برگرد... درمانگاه ..."
پنج نفری وارد درمانگاه شدیم، همه هول برشان داشته بود، یک نفر غرق خون توی آغوش جباری، 3 نفر هم با لباس خونی و اسلحه دنبالش... اولین دکتری که آمد و نبض آقا را گرفت، بیمعطلی گفت: دیگه کار از کار گذشته و رفت... پرستاری جلو آمد و گفت: "ببرینش بیمارستان بهارلو؛ پل جوادیه!"
به سرعت دویدیم سمت ماشین. پرستار هم همراهمان شد، با یک کپسول اکسیژن که توی ماشین نمیرفت و بچهها روی رکاب در عقب گرفتنش تا بریم بیمارستان بهارلو...
توی مسیر بیسیم را برداشتم و :
- حافظ هفت! مرکز... مرکز! موقعیت پنجاه - پنجاه... (پنجاه - پنجاه موقعیت آمادهباش بود) بعد گفتم: مرکز! حافظ هفت مجروح شده!
دوباره همه با هم ساکت شدند... انگار همین دیروز بوده، همین دیروز که از توی ماشین اعلام میکنند به دکتر فیاض بخش، دکتر زرگر و ... بگوئید از مجلس خودشان را برسانند، بیمارستان بهارلو.
ماشین از در عقب بیمارستان وارد محوطه میشود. برانکارد میآورند. آقا را میرسانند پشت در اتاق عمل. دکتری که از اتاق عمل بیرون میآید؛ نبض را میگیرد و با اطمینان میگوید: "تمام کرده!" اما...
اما دکتر فاضل که آن روز اتفاقی و برای مشاورهی یکی از بیماران در بیمارستان بهارلو حضور داشته، خودش را به اتاق عمل میرساند و دستور آماده سازی اتاق عمل را میدهد.
***
دیدار بعد از 25 سال

از راست آقایان دکتر باقی، دکتر میلانی، دکتر منافی، محمود خسرویوفا، دکتر زرگر، جوادیان،
حسین جباری، مجتبی حیاتی، دکتر مرندی، رضا حاجیباشی، پناهی، حجتالاسلام مطلبی
ــ شهید بهشتی به من خبر داد. تازه رسیده بودم منزل. پیکانم را سوار شدم و راه افتادم. به محض رسیدن، دکتر محجوبی گفت نگران نباش، خون را بند آوردم. و من آماده شدم برای جراحی.
دکتر زرگر ادامه میدهد: "رگ پیوندی میخواستیم، پای راست را شکافتیم. رگ دست راست و شبکه عصبیاش کاملا متلاشی شده بود. فقط توانستیم کمی جلوی خونریزی را بگیریم و کمی هم پانسمان کنیم. تصمیم بر این شد که آقا را ببریم بیمارستان قلب."
دکتر میلانی هم که مثل دکتر زرگر تمام موهای سرش سفید شده، غرق روزهای تلخ دهه 60 شده است، آرام و با تامل تعریف میکند:
ــ جراحت خیلی سنگین بود، سمت راست بدن پر از ترکش و قطعات ضبط صوت بود، حتی یکی از ترکشها زیر گلوی آقا جا خوش کرده بود. قسمتی از سینه ایشان کاملا سوخته بود! یکی دو تا از دندهها هم شکسته بود. دست راست هم کاملا از کار افتاده بود و از شدت ضربه ورم کرده بود. استخوانهای کتف و سینه کاملا دیده میشد. 37 واحد خونی و فراوردههای خونی به آقا زده بودند که خود این تعداد، واکنشهای انعقادی را مختل میکرد... دو سه بار نبض آقا افتاد و چند بار مجبور شدیم پانسمان را باز کنیم و دوباره رگها را مسدود کنیم... خیلی عجیب بود، انگار هیچ چیز به ارادهی ما نبود...
و دکتر منافی چشمهایش را روی هم میگذارد و آن روزها را اینگونه از پشت پرچین خاطرات ماندگارش بیرون میریزد: "مردم بیرون بیمارستان صف کشیده بودند برای اهدای خون. رادیو هم اعلام کرده بود جراحت به قلب آقا رسیده، عدهای توی محوطه جلوی اورژانس ایستاده بودند و میگفتند میخواهیم "قلبمان" را بدهیم... با هلیکوپتر، آقا را رساندیم بیمارستان قلب. لوله تنفس داشتند و تا بیمارستان دو بار مونیتور وضعیت نبض، خط ممتد نشان داد... عمل جراحی 3 ساعت طول کشید و آقا به بخش "آی سی یو" منتقل شدند. شب برای چند لحظه به هوش آمدند...کاغذ خواستند تا چیزی بنویسند... کاغذ که دادیم با دست چپ و خیلی آرام و با دقت چند کلمه را به زحمت کنار هم چیدند:
- همراهان من چطورند؟
***
چند روز بعد که دیگر مطمئن شده بودیم، دست راست کاملا از کار افتاده است، از تلویزیون آمدند تا گزارش تهیه کنند، یک ساعتی معطل شدند تا آقا به هوش بیایند، وقتی پرسیدند که حالتان چطور است؟ این پاسخ را گرفتند:
بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت / سر خُمِّ می سلامت، شکند اگر سبویی
***
و حالا که 25 سال از آن روز تلخ گذشته، شاید شیرینی عیدی گروهک فرقان بیشتر خودش را نشان میدهد که به قول "خسروی وفا" هر وقت در حزب جلسه بود، آقا آخرین نفری بود که از حزب خارج میشد "و فردای آن روز هفتم تیر بود...
حالا شاید بهتر بشود فهمید چرا سالهاست ضربان قلب این مردم میگوید: "دست" خدا بر سر ماست... این دست، رنگ خدا را دیده و طعم بهشت را چشیده، سوغات یک سفر غیبی به آن سوی ابرهاست که پیش رهبر مانده تا به قول دکتر میلانی: "با دست موعود بیعت کند..."
***
صدای اذان یعنی شوق پرواز در آسمان آبی نماز. خودمان را به نمازخانه میرسانیم، این گروه آشنای قدیمی، صف اول و دوم نماز میایستند... رهبر که میآید مثل پروانههای حرم رضوی که در بهار گرد زائر حضرتش بیقراری میکنند، دور آقا حلقه میزنند. دکتر میلانی زودتر از باقی خودش را به آقا میرساند و همینطور که با چشم خیس به دست آقا خیره شده، دست رهبر را میبوسد و غرق آن نگاه پدرانه میشود... و چه خندهی شیرینی بر لبهای رهبر نقش بسته، خیلی وقت بود این جمع سالهای جوانی را یکجا ندیده بود... چه غافلگیری لذت بخشی.
در ذيل اين آيه در تفسير مجمعالبيان مىخوانيم: شما مسلمين همراه رسولخدا(ص) ... سوار بر اسب و شتر به سوى آنها نتاختيد; بلكه در نزديكى مدينه بود و پياده به آنجا رفتيد ... و خداوند به مسلمين به خاطر ترس و هراسى كه در دل آنها [يهود] انداخت، پيروزى عطا كرد و اموال آنها را به طور خالصه در اختيار پيامبر قرار داد تا با آن هر چه مىخواهد بكند.
البته طبق گفته سمهودى، تمامى فدك، ملك شخصى يهودى به نام مخيريق بود كه وى شخصا به پيامبر بخشيد و در جنگ احد كشته شد و برخى معتقدند كه به مرگ طبيعى از دنيا رفته اما پيش از مرگ وصيت نموده كه پيامبر اسلام مختار است هر گونه كه خواست در فدك تصرف نمايد. (4)
در هر صورت، چه مخيريق صلح كرده و فدك را به پيامبر(ص) بخشيده باشد و چه خمس غنائم خيبر باشد و چه بخشش يهود بنىنضير، به هر ترتيب جزو املاك خاص رسول خدا(ص) درآمده بود، تا آنكه آيه وآت ذا القربى حقه (5) [حق نزديكان را ادا نما] نازل شد.
شيخ طبرسى با سلسله اسنادش حديثى را از ابوسعيد خدرى اينگونه نقل كرده است: وقتى اين آيه نازل شد، رسول خدا(ص) فدك را به حضرت فاطمه(س) بخشيد. (6)
مرحوم علامه بحرانى نيز در ذيل آيه ضمن نقل چند روايت از كتب معتبر به اين نكته كه حضرت رسول خدا(ص) در زمان حيات خويش و پس از نزول آيه فوق فدك را به زهراى اطهر عليها السلام بخشيد، تصريح كرده است. روايت اول از امام كاظم(ع)، روايت دوم از امام رضا عليه السلام ، روايت پنجم تا هشتم از امام صادق(ع) و روايت نهم از عطيه عوفى مىباشد. (7)
شيخ ذبيحالله محلاتى صاحب رياحين الشريعه نيز ذيل آيه مىنويسد: چون جبرئيل اين خبر را بياورد كه حق خويشان را بده، رسول خدا(ص) فرمود: اين خويشان كيانند؟ جبرئيل عرض كرد: دخترت فاطمه زهراست. حوائط [باغهاى] فدك [يعنى تمامى آن ] را به فاطمه تفويض بنما و حق خود را به او واگذار، چه خداوند متعال حق خويش را نيز به فاطمه واگذار فرموده. رسول خدا(ص) فاطمه را طلبيد و آيه مذكور را بر او قرائت فرمود و اموالى كه از فدك بهره رسول خدا(ص) شده بود، همه را به فاطمه(س) تسليم داد و باغهاى فدك را تفويض فاطمه(س) فرمود.
آن مخدره عرض كرد: يا رسول الله آنچه به فرمان خدا بهره من شده است، همه را به شما واگذار كردم.
رسول خدا(ص) فرمود: اى نور ديده اين جمله [تمامى اين فدك] مخصوص تو است، آن را براى خود و فرزندان خود نگاه دار و دانسته باش كه بعد از من با تو از در دشمنى و عناد بيرون شوند و حيلها بسازند و خصومتها بياغازند تا فدك را از دست تو بيرون كنند.
آنگاه رسول خدا(ص) فرمان كرد تا بزرگان اقوام و معارف اصحاب حاضر شدند و در حضور ايشان حوائط فدك را با هر ملك و مال كه از آن اراضى ماخوذ داشته بود، به تسليم فاطمه(س) مقرر فرمود، سپس وثيقهاى نگاشت كه فدك با تمامت منافع آن مختص فاطمه(س) و فرزندان او حسن(ع) و حسين(ع) است. اين وقت فاطمه(س) دست تصرف فرا داشت و آن اموال و اثقال كه تعلق به او داشت، بر مسلمانان پخش كرد و هر سال به اندازه قوت خويش از فدك ماخوذ مىداشت و آنچه فاضل بود، بر مسلمانان قسمت مىفرمود و كارگزاران آن مخدره ضبط فدك مىنمودند تا رسول خدا(ص) رحلت نمود. (8)
آرى با ارتحال جانسوز پدر، ديرى نپاييد كه عمال حضرت زهرا(س) توسط خليفه اخراج شدند و فدك مانند خلافتبه چنگ دشمنان اهل بيت: افتاد و البته حضرت فاطمه ساكت ننشست و دادخواهى نمود. وى مىدانستخليفه مىخواهد با غصب فدك منبع مالى بزرگ و فراوانى براى تثبيتخلافتش فراهم كند، مردم را بخرد و مخالفان خويش را از صحنه بدر كند. مىخواستياران على را كه به نقل مرحوم سيد شرفالدين حدود 270 تن بودند ازدور حضرت بپراكند تا هيچگاه فكر مقابله و انقلاب بر عليه حكومت را در سر نپرورانند. يكى ديگر از انگيزههاى غاصبين اين بود كه مىديدند اگر فدك در دست اهل بيتباقى باشد و احسان و بخشش اهل بيت: را ببينيد، كم كم اين سؤال در ذهن مردم شكل مىگيرد كه چرا خلافتبه دست اينان نيست؟
آرى اگر فاطمه(س) رفت و حق خويش را مطالبه كرد، براى مقابله با برداشتهاى باطل و نادرست غاصبين خلافتبود و مىدانست امروز با جعل احاديثساختگى و اجتهاد مدرن و تبليغات دروغين فدك را حق خويش مىدانند و فردا نيز اصل اسلام را زير سؤال برده، به اهداف خود با اسم اسلام تحقق مىبخشند.
از طرف ديگر منافقان و مخالفان اهل بيت: مىديدند اگر امروز فدك را به زهرا(س) برگردانند، فردا مجبور مىشوند خلافت را بازپس دهند. ابن ابىالحديد در اين باره مىنويسد: از استاد مدرسه غربى بغداد پرسيدم: آيا فاطمه(س) راست نمىگفت:
گفت: آرى.
پرسيدم: اگر چنين بود، چرا فدك را به او پس ندادند؟
لبخندى بر لب استاد نشست و گفت: اگر آن روز فدك را بدو مىداد، فردا خلافتشوهر خود را ادعا مىكرد و او هم نمىتوانستسخن وى را نپذيرد; چون قبول كرده بود كه هر چه دختر رسول خدا(ص) مىگويد، راست است. (9)
آرى به قول شهيد آيةالله سيد محمد باقر صدر; «فدك رمزى بود كه در دل خود معناى بزرگى در برداشت» و آن انقلابى وسيع و فراگير بود كه ريشه ظلم و ستم را مىخشكانيد و براى ياوران حق و حقيقت پشتوانهاى عظيم محسوب مىگشت.
نزاع و دعوا بر سر چند نخل خرما و قطعهاى زمين نبود، زهرا(س) و على(ع) كسانى نبودند كه به مال دنيا چشم دوخته باشند. آنها حتى لقمه غذاى خود را - طبق تصريح قرآن كريم (10) - در هنگام افطار، آن هم سه روز پى در پى به مسكين و يتيم و اسير تقديم كردند. و فاطمه همان بانويى بود كه در شب عروسى لباس باارزش خويش را به زن محرومى هديه داد، حال چگونه مىتوان باور كرد كه او خواهان دنيا باشد؟!
هرگز! او مىخواستبا درآمد فدك به فقرا رسيدگى كند، همچنان كه اين كار را در 4 سال سرپرستى بر فدك انجام داد. او مىخواستبا آن اموال همچون مادرش خديجه اسلام را به رهبرى على(ع) تقويت نمايد.
خطبه فدكيه آن حضرت را خواندهايد؟ در آن خطبه تاريخى كه در مسجد پيامبر(ص)، در حضور خليفه و مردم - از پشت پرده - پس از حمد و ثناى خداى سبحان و تجليل از دين و قرآن، مردم را به يادآورى زحمات شبانهروزى پدرش محمد(ص) و شويش على(ع) فرا مىخواند و سعى كرد تا مردم حق را بشناسند و دنبال آن روان گردند و دست از سياستبازان از خدا بىخبر بشويند، آرى فدك رمزى بود كه پشت آن خلافت على(ع) نهفته بود.
خليفه نيز اين را به خوبى فهميده بود. لذا پس از خارج شدن حضرت از مسجد، رو به مردم كرد و طى سخنانى عوام فريبانه گناه را به گردن على(ع) انداخت و گفت اوست كه زهرا(س) را تحريك كرده [تا خلافت مرا مخدوش سازد.]
فاطمه زهرا همين محور بيان حقايق و ترغيب به اطاعت از على(ع)، در بستر بيمارى با زنان مهاجر و انصار بيان مىكند: ... از مردان شما بيزارم ... واى بر آنها چرا اجازه ندادند تا حق در جايگاه خويش قرار گيرد؟! و خلافتبر پايههاى نبوت راست آيد؟! ... بخدا سوگند اگر جلو مىآمدند و على(ع) را براى كارى كه پيامبر(ص) بر عهدهاش نهاده بود [خلافت] كمك مىكردند، ... آنها را به راه راست هدايت مىكرد ... و درهاى رحمت و بركت الهى از آسمان و زمين بر روى ايشان گشوده مىگشت ... (11)
بنابراين هدف زهراى مبارز عليها السلام براى همگان روشن بود و به همين خاطر دشمن با هدف قرار دادن كانون خطر، نواختن سيلى محكم بر چهره ملكوتى وى، ضربات شديد بر پشت و پهلو و زدن دست و پا با تازيانه، آتش زدن در خانهاى كه جبرئيل بىاجازه وارد نمىشد و مجروح كردن سينه مقدس آن مظلومه با ضربه ميخ بلند و آهنى بخشى از عقدههايش را خالى كرد.
سينهاى كز معرفت گنجينه اسرار بود كى سزاوار فشار آن در و ديوار بود؟
فدك در تاريخ
در طول تاريخ، فدك دستبه دست در ميان خلفا مىگشت. گاه برخى از خلفاى اموى يا عباسى آن را به فرزندان زهرا(س) بازگرداندند; ولى دوباره خليفه بعدى بازمىستاند; اما هيچگاه ائمه اطهار: پس از غصب فدك حاضر نشدند آن را تحويل بگيرند، چرا كه خلفا مىخواستند با اين كار صحه بر خلافتخويش نهند، و اگر آنها واقعا به اهل بيت عقيده داشتند، مىبايستى قبل از پس دادن فدك، خلافت را برمىگرداندند; لذا وقتى هارون از امام كاظم(ع) تقاضا كرد كه فدك را پس گيريد، حضرت ابتدا امتناع ورزيد، اما آنگاه با اصرار خليفه روبرو شد. حضرت فرمود: باشد، اما من با حدودش مىخواهم. هارون مىگويد: حدودش كدام است؟ حضرت مىفرمايد: اگر حدودش را بگويم تو آن را پس نخواهى داد.
- به حق جدت سوگند كه پس مىدهم.
حضرت فرمود: حد اول: عدن، حد دوم: سمرقند، حد سوم: افريقا و چهارم: سيف البحر ... و ارمنستان.
پس از بيان هر يك از حدود كه حضرت مىفرمود، رنگ هارون مىپريد و حالش متغير مىگشت.
وقتى سخن امام پايان پذيرفت، هارون گفت: چيزى براى ما باقى نگذاشتى ... حضرت فرمود: گفتم كه اگر حدودش را بگويم، پس نخواهى داد.
از همين جا بود كه هارون براى شهيد كردن امام مصمم شد. (12)
در زمينه فدك از سوى محققان عالى مقام كتب سودمند و مفيدى به جهان اسلام تقديم گشته است كه از آن ميان به 2 كتاب سودمند اشاره مىكنيم:
1 - كتاب «فدك فى التاريخ» تاليف شهيد آيةالله سيد محمد باقر صدر كتاب به زبان عربى است و دو بار; اولين بار با نام «فدك در تاريخ» توسط محمود عابدى و بار دوم با نام «نقش سياسى و تاريخى فدك» توسط على اكبر حسنى ترجمه شده است.
2 - كتاب «فدك نحلة النبى6» تاليف مرحوم آيةالله سيد محمد حسن قزوينى كه سيد احمد علم الهدى آن را به فارسى برگردانده است و ترجمه گرديده است، دكتر عبدالفتاح عبدالمقصود نيز مقدمهاى براى آن نگاشته است.
نويسنده:عليرضا جعفرى
پىنوشتها:
1- معجم البلدان، (ف. د. ك)
2- اين نكته را محمد بن اسحاق صاحب مغازى و ديگران نقل كردهاند. (به اعيان الشيعه، ج1، ص314، چاپ دارالتعارف - بيروت، مراجعه شود.)
3- سوره حشر، آيه6.
4- وفاء الوفاء، ص153.
5- سوره اسراء، آيه26.
6- مجمع البيان، ذيل آيه26 سوره اسراء.
7- تفسير البرهان، ذيل آيه، ج3، ص520، چاپ مؤسسة البعثة - قم.
8- رياحين الشريعة، ج1، ص306، چاپ دارالكتب الاسلامية، طهران.
9- شرح ابن ابىالحديد، ج16، ص284.
10- سوره هل اتى، آيه 8.
11- بحارالانوار، ج43، ص159، چاپ مؤسسةالوفاء - بيروت.
12- بحارالانوار، ج48، ص144.
منبع:ماهنامه كوثر ، شماره 19
همه ماجرا از يادواره شهيد زين الدين شروع شد. حاج حسين کاجي پشت ميکروفون رفت تا خاطراتي از شهدا رو نقل کنه. اما لابه لاي اين خاطرات...:
از مادر شهيد معماريان دعوت مي کنم که تشريف بيارن و خودشون تعريف کنن و البته امانتي رو هم با خود بيارن..
مادر شهيد از تو جمعيت بلند شد، حس کنجکاويم بيشتر شده بود که ايشون کين؟ و امانتي چيه؟ ...

اون شب گذشت و خاطراتش تو ذهن همه باقي موند؛ ولي خيلي دوست داشتم بيشتر در جريان اين ماجرا قرار بگيرم. چند روز بعد اطلاعيه اي تو سطح شهر توجهم رو جلب کرد:
يادواره شهداء تو مسجد المهدي(عج) بلوار امين قم با حضور مادر شهيد معماريان
اسم مسجد و شهيد مطمئنم کرد که اين همون مسجديه که جريان در اون اتفاق افتاده. روزها سپري شده بود و شب جمعه 16 آذر تو مسجد المهدي(عج) بودم.
حالا اين اتفاق تکان دهنده رو از زبان مادر شهيد براتون نقل مي کنم:
«محرم حدود 20 سال پيش بود که تو يه اتفاق پام ضربه شديدي خورد،
طوريکه قدرت حرکت نداشتم. پام رو آتل بسته بودند. ناراحت بودم که نمي تونستم تو اين ايام کمک کنم. نذر کرده بودم که اگه پام تا روز عاشورا خوب بشه با بقيه دوستام ديگهاي مسجد را بشورم و کمکشون کنم. شب عاشورا رسيده بود و هنوز پام همونطور بود. از مسجد که به خونه رفتم حال خوشي نداشتم. زيارت را خوندم و کلّي دعا کردم. نزديکهاي صبح بود که گفتم يه مقدار بخوابم تا صبح با دوستام به مسجد بِرَم. تو خواب ديدم تو مسجد (المهدي) جمعيت زيادي جمع هستند و منم با دو تا عصا زير بغل رفته بودم. يه دسته عزاداريِ منظم، داشت وارد مسجد مي شد. جلوي دسته، شهيد سعيد آل طه داشت نوحه مي خوند. با خودم گفتم: اين که شهيد شده بود! پس اينجا چيکار مي کنه؟! يه دفعه ديدم پسرم محمد هم کنارش هست. عصا زنان رفتم قسمت زنونه و داشتم اينها رو نگاه مي کردم که ديدم محمد سراغم اومد و دستش را انداخت دور گردنم. بهش گفتم: مامان، چقدر بزرگ شدي! گفت: آره، از موقعي که اومديم اينجا کلّي بزرگ شديم.

ديدم کنارش شهيد آزاديان هم وايساده. آزاديان به من گفت: حاج خانوم! خدا بد نده. محمد برگشت و گفت: مادرم چيزيش نيست. بعد رو کرد به خودم و گفت: مامان! چيه؟ چيزيت شده؟ گفتم: چيزي نيست؛ پاهام يه کم درد مي کرد، با عصا اومدم. محمد گفت: ما چند روز پيش رفتيم کربلا. از ضريح برات يه شال سبز آوردم. مي خواستم زودتر بيام که آزاديان گفت: صبر کن که با هم بريم. بعد تو راه رفته بوديم مرقد امام(ره). گفتيم امروز که روز عاشوراست اول بريم مسجد، زيارت بخونيم بعد بيايم پيش شما. بعد دستهاشو باز کرد وکشيد از سر تا مچ پاهام؛ بعد آتل و باندها رو باز کرد و شال سبز را بست به پام و بعدش هم گفت: از استخونت نيست؛ يه کم به خاطر عضله ات است که اون هم خوب مي شه. 
از خواب بيدار شدم، ديدم واقعيت داره؛ باندها همه باز شده بودند و شال سبزي به پاهام بسته شده بود. آروم بلند شدم و يواش يواش راه رفتم. من که کف پام را نمي تونستم رو زمين بذارم حالا داشتم بدون عصا راه مي رفتم. رفتم پايين و شروع به کار کردم که ديدم پدر محمد از خواب بيدار شده؛ به من گفت: چرا بلند شدي؟ چيزي نمي تونستم بگم. زبونم بند اومده بود. فقط گفتم: حاجي! محمد اومده بود. اونم اومد پاهام رو که ديد زد زير گريه. بعد بچه ها رو صدا کرد. اونا هم همه گريه شون گرفته بود. اين شال يه بويي داشت که کلّ فضاي خونه رو پر کرده بود. مسجد هم که رفتيم کلّ مسجد پر شده بود از اين بو. رفتم پيش بقيه خانوم ها و گفتم: يادتونه گفته بودم اگه پاهام به زمين برسه صبح ميام. اونا هم منقلب شده بودند. يه خانومي بود که ميگرن داشت. شال رو از دست من گرفت و يه لحظه به سرش بست و بعد هم باز کرد، از اون به بعد ديگه ميگرن اذيتش نکرده. مسجدي ها هم موضوع را فهميده بودند. واقعاً عاشورايي به پا شده بود. بعدها اين جريان به گوش آيت الله العظمي گلپايگاني(ره) رسيد. ايشون هم فرموده بودند: که اينها رو پيش من بياريد. پيش ايشون رفتم ، کنار تختشون نشستم و شال رو بهشون دادم. شال رو روي چشم و قلبشون گذاشتند و گفتند: به جدّم قسم، بوي حسين(ع) رو مي ده. بعد به آقازاده شون فرمودند: اون تربت رو بياريد، مي خوام با هم مقايسه شون کنم. وقتی تربت رو کنار شال گذاشتند، گفتند که این شال و تربت از یک جا اومده. بعد آقا فرمودند: فکر نکنید این یه تربت معمولیه. این تربت از زیر بدن امام حسین(ع) برداشته شده، مال قتلگاه ست، دست به دستِ علما گشته تا به دست ما رسیده. بعد ادامه دادند: شما نیم سانت از این شال رو به ما بدید، من هم به جاش بهتون از این تربت می دهم. بهشون گفتم: آقا بفرماید تمام شال برای خودتان. ایشون فرمودند: اگه قرار بود این شال به من برسه، خدا شما رو انتخاب نمی کرد. خداوند خانواده شهداء رو انتخاب کرد تا مقامشون رو به همه یادآور بشه ... اگر روزی ارزش خون شهدای کربلا از بین رفت، ارزش خون شهدای شما هم از بین می ره. بعد هم نیم سانت از شال بهشون دادم و یه مقدار از اون تربت ازشون گرفتم.»
مراسم داشت تموم می شد که یه دفعه دیدم که اون شال، دست یکی از بچه های مسجده و می خواد به کسی نشون بده. بله! تا اینجای ماجرا نقل قول بود،اما من اون شال رو با دست خودم لمس کردم..

این شال بوی خوشی داشت که در عرض چند دقیقه ای که از شیشه درش آوردند، کلّ فضا رو معطر کرد و چه عطری؟! هرگز چنین بوی خوشی رو تا به اون روز استشمام نکرده بودم. بچه های مسجد می گفتند: ما بیست ساله که این شال رو زیارت می کنیم، اما این بو، حتی ذره ای هم تغییر نکرده...
و خداوند چنین مقدر کرده بود تا یه جلوه دیگه از کرامات شهداء رو به چشم ببینم.
یادی که در دلها
هرگز نمی میرد
یاد شهیدان است.
یاد شهیدان است.
با تشكر از وبلاگ قافله شهدا

